تا شقایق هست زندگی باید کرد
و حرفهایی هست برای نگفتن... این سطرها بهانه کوچکی است که بگویم:... این روزها اگر تار دلم کوک است... و اگر دل تنگیهایم اندکه... برای این است که دلم را مثل ماهی بیرو ن افتاده... افتاده از تونگ تنگ دنیا ...آه... روی دست گرفته ام و وادی به وادی... آمده ام تا به دریای مهربانی تو برسم... نمی دانم کجا خوانده بودم که بادها از جنوب می آیند...نمی دانم... و جنوب نزدیکترین لحظه به خانه توست.....درسته؟؟؟... آنجا که اگر پنجره اتاق دل تنگی مان را ... باز کنیم می توانیم به نیابت همه پروانه های ... دوردست به گل سرخ سلام کنیم.... نمی دانم کجا خوانده بودم که می شود از مدار زمین... خارج شد و مثل ستاره ای در منظومه شمسی.... لحظه های مهربانی تو چرخ زد و چرخ.... تا به درک نور رسید!...تابه درک نوررسید!... خستم از لبخند اجباری خستم از حرفای تکراری خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری این همه عشقای کوتاهو این تحمل های طولانی سرگذشت بی سرانجامو گم شدن تو فصل طوفانی حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم همین روزای روشن هم پی خورشید میگردیم نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست نه با دیدن،نه با گفتن به قلبه لحظه راهی نیست منو تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه سراغه عشقو میگیریم توی اشکو گریه ی آخر تو دریای ترک خورده میونه موج و خاکستر گفتي که بيا !! بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه. بذار تجربه باشی که قویت کنه. اونقدر غم که انسان نگهت داره. و اونقدر امید که شادت کنه... « زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » ببیند ؟ کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی ببیند ؟ صبح ها « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد شب « گل الماس » را بر سقف مینائی ببیند ریخت ساقی باده های گونه گون در جام هستی غافل آنکو « شکر » را در باده پیمائی ببیند شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها » شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » ببیند « زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند « زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » ببیند ؟ حسین ، کشته دیروز و رهبر روز است
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی وکسی نباشد نمی گویم ...
بيا و بنويس !
اين قلم اين کاغذ
اين همه مورد خوب ؟
خنده ام ميگيرد !
که چرا بعضي ها ؟
اينقدر خوش بينند ؟
که در اين دهر بزرگ
اين همه مورد خوب ميبينند ،
گفتي که طاقت اين کاغذ تو طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده ....
زير آوار دروغ !
من چه گويم ز دروغ ؟
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
اگر آن کاغذ تو ... طاقتش طاق شده !
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
من چه گويم از اين قصه درد
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
چه بگويم از شقايق :
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش ست !
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
گفتي که دگر خسته شدي
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
آري مي شود آبي ديد !
آري مي شود زيبا ديد!
آري اما با نگاهي مثبت :
اين همه کبرو ريا ،
اين همه شرک و حسد ،
اين همه نيرنگ و دغل ،
اين همه فقر و فساد ،
همه آبي مي شود ؟
همه زيبا مي شود ؟
همه مثبت ميشود ؟
نه عزيزم هرگز !!!!
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
آبي و زيبا نشود .
قسمم دادي به قلم !
گفتي آنچه ديدي بنويس :
از خدا ،
از عشق ،
از هوس ،
از خيانت ،
از شهامت ،
هر چه خواهي بنويس !
اگر از من پرسي گويم :
که خدا آن بالاست ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست تنها همراز ،
که خداست محرم اسرار نهان ،
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست بي (( تا ))
گفتي از عشق بگو :
چه بگويم من از اين زخم عميق !
چه بگويم من از درد بزرگ !
چه بگويم که اگر گويم من :
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
فقط مي گويم :
عشق دنياي غريبي است !
که اگر وارد آن گشتي تو :
فقط مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند...
جراتش نيست که از حق بنويسم !
چه بگويم از حق :
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
من چه گويم از اين حق :
چه نويسم که ناحق باشد :
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
واقعاً نامرديست .
قصه ام قصه نبود
پاسخي بود به شعري زيبا !
پاسخي نه درد دل بود !
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
باز گويم با تو از بعضي ها .......
قیام اوست ، که پیوسته نهضت آموز است
تمام زندگی او ، عقیده بود و جهاد
اگر چه مدت جنگ حسین ، یک روز است
توان لشکر ایمان ، نمی رود از بین
ز فیض یاری حق ، چونکه قدرت اندوز است
حسین و ، ذلت تکریم ظالمان هیهات
که آفتاب عدالت ، ازو دل افروز است
به نزد او که شهادت ، بجز سعادت نیست
ردای مرگ ، بریش ، قبای زر دوز است
رهین همت والای سید الشهد است
هر آنکه از غم اسلام ، در تب و سوز است
هماره تازه بود یاد بود عاشور
که روز حق و عدالت ، همیشه نوروز است
حرارتی که ز عشق حسین در دلهاست
برای ظالم هر عصر ، خانمان سوز است
( حسان ) ، حسین ، به ظاهر ، اگر چه شد مغلوب
شکست اوست ، که در هر زمانه پیروز است
| Design By : Night Skin |

